ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

106

معجم البلدان ( فارسى )

و قد كان فى بقعاء رىّ لشأنكم * و قلعة ذى الجوفاء يجرى غديرها « 1 » سپس چنين مىافزايد كه اينها چند آب و جايگاه از آن بنى سليط در پيرامن يمامه مىباشد . حفصى گويد : « جوفاء بنى سدوس » در يمامه دژى بزرگ است . جوفر [ ج ف ] آن را با پيشوند « ذو » خوانده « ذو جوفر » گويند . نام دره‌اى از آن بنى محارب پسر خصفه است . اين گفتهء نصر مىباشد . اشعث پسر زيد پسر شعيب فزارى چنين مىسرايد : الا ليت شعرى هل ابيتنّ ليلة * بحزن الصّفا تهفو علىّ جنوب و هل آتينّ الحىّ سطر بيوتهم * بذى جوفر شىء علىّ عجيب غداة ربيع او عشيّة صيف * لقربانه جنح الظّلام دبيب « 2 » جوف [ ج ] جوف به معنى زمين محكم است . « درب الجوف » در بصره مىباشد . بدانجا نسبت دارند : 1 - حيان اعرج جوفى « 3 » . او از ابو الشعثاء جابر پسر زيد حديث آرد . منصور بن زادان [ 157 ] و جز وى از او روايت كرده‌اند . اين گفتهء عمر پسر على قلاس است . 2 - ابو الشعثاء جابر بن زيد جوفى « 4 » . اين مرد از ابن عباس روايت دارد . جوف [ ج ] نيز زمينى از آن بنى سعد است . احيمر سعدى چنين مىسرايد : كفى حزنا انّ الحمار بن جندل * علىّ باكناف السّتار امير و انّ ابن موسى بايع البقل بالنّوى * له بين باب و السّتار خطير و انّى ارى وجه البغاة مقاتلا * اديرة يسدى امرنا و ينير هنيأ لمحفوظ على ذات بيننا * و لا ابن لزار مغنم و سرور اناعيم يحولهن بالجزع الغضا * جعابيب فيها رنّة و دثور خلا الجوف من قتّال سعد فما بها * لمستصرخ يدعو البتول نصير « 5 » جوف بهدا [ ج ف ب ] ( با دال بىنقطه و الف كوتاه ) : بو حفصه گويد : جايگاهى در يمامه از آن بنى امرؤ القيس پسر زيد مناة پسر تميم است . جوف طويلع [ ج ف ط و ل ] ( به وزن كوچك نماى طالع ) : در طويلع ياد شده است . جرير دربارهء يوم الصمد چنين مىسرايد : نحن الحماة غداة جوف طويلع * و الضّاربون بطخفة الجبّارا « 6 » جوف « 7 » [ ج ] نيز نام دره‌اى در سرزمين عاد است كه آب و درختى دارد . مردى به نام حمار بن طويلع مدتى آن را به اقطاع داشت . او پسرانى داشت كه به شكار مىپرداختند . روزى كه براى شكار بيرون رفته بودند صاعقه ايشان را بكشت . پدرشان حمار ، كفرى بزرگ بر زبان آورده گفت : از اين پس خدائى را نخواهم پرستيد كه با من چنين كرده است . او قبيلهء خود را نيز به چنين كفرى بخواند . هر كس كه

--> ( 1 ) . در بقعاء آبى براى شما بود و آب دژ « ذى الجوفاء » روان بود . اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 700 ، س 12 و ج 1 ، ص 868 ، س 2 نيز ديده مىشود . ( 2 ) . آيا مىتوانم شبى را در « حزن الصفا » بزيم و از نسيم جنوب آن برخوردار شوم ؟ آيا مىتوانم به قبيله و ردهء چادرهايشان در « ذوجوفر » باز گردم ؟ اين شگفت آور است . باد بامداد بهارى يا شب تابستانى در تاريكى شب بر قربانى او مىوزد . ( 3 ) . ش . ش : 1022 از لباب ج 1 ص 312 ، تهذيب التهذيب 3 : 68 . ( 4 ) . ش . ش : 717 ، انساب 144 ، لباب 1 : 312 و 358 ، بداية و نهايه 9 : 103 ، تهذيب التهذيب 2 : 38 ، اثير 4 : 129 ، طبقات شيرازى 88 ، خلاصه تهذيب الكمال 50 ، شذرات 1 : 101 ، طبقات الحفاظ : 28 ، تقريب التهذيب 1 : 122 ، طبقات ابن سعد 7 : 179 ، تذكرة الحفاظ 1 : 72 ، عبر 1 : 108 ، تتمه المنتهى 116 ، زركلى 2 : 104 ، دائر المعارف بستانى 2 : 188 ، تاريخ بخارى ج 1 ، قسم 2 : 102 ، تاريخ الثقات : 193 . ( 5 ) . اندوه را همين بس كه حمار بن جندل در پيرامون « ستار » بر من فرمانروائى كند . همين بس كه پسر موسى سبزى فروش ، آن مقام مهم را دارد . خوش باد براى محفوظ ، سود و خوشگذرانى از آن ابن لزار است . . . « جوف » از جنگاوران سعد تهى شده است . ديگر فرياد رسى در آنجا نيست . ( 6 ) . ما جنگاوران « جوف طويلع » و كوبندگان جبار در طخفه هستيم . ( 7 ) . قزوينى آثار ع ص 34 ، جهانگير ص 74 ، مراد ص 37 .